فرازی از مناجات توبه کنندگان (امام سجاد (ع))

خداوندا خطاها و گناهان ، مرا لباس خواری و ذلت پوشانیده ، و دوری جستن از تو جامه عجز و بی نوایی بر تنم افکنده و جنایت بزرگ (هوای نفس پرستی) مرا دل مرده ساخته پس ( تو ای خدا) زنده کن دلم را به پذیرش توبه از طرف خود ای آرمانم و مطلوبم، و ای خواسته و آرزویم پس سوگند به عزت تو نیابم برای نهانم جز تو آمرزنده ای و برای شکستم التیام بخشی جز تو سراغ ندارم، من با آه و ناله و کمال خضوع به درگاهت آمده ام و با خواری و ذلت به سویت رو آورده ام پس اگر مرا از درگاهت برانی دیگر به که رو آورم و اگر مرا رد کنی به چه کسی پناه برم، پس دریغا از شرمساریم و رسوائیم و افسوس از بدکرداری و آلودگیم...

آشتی با خدا

در کوچه های قلبم صدایی می پیچد ،صدایی آشنا که تو را به یگانگی می خواند ،صدایی که می گوید او از رگ گردن به تو نزدیکتر است.

خدایا مدتها بود برایت نامه ننوشته بودم ،مدتها بود صدایت نکرده بودم، البته می دانم تا تو نخواهی نمی توانم صدایت کنم پس وای بر من چه کرده ام که مدتیست اجازه سخن گفتن با تو را نداشتم اما حالا آمده ام چون تو خواسته ای، آمده ام تا از اعماق جانم آرام و بی صدا بگویم "خدایا کمکم کن" بنده بیچاره ای هستم که در ژرفای وجودم، عدم بودن خود را احساس می کنم ، و میدانم که دنیای من از دنیای مادیات لبریز شده و حس قریب دوست داشتنت به حسی غریب تغییر یافته ، اما آمده ام تا با تو آشتی کنم . مگر نه اینکه ،اینجا کوچه آشتی کنان با خداست ، پس بیا و مرا ببخشا ؛ چون می گویند بخشش از بزرگان است و تو بس بزرگ و با عظمتی ، تو را به اسم اعظمت قسم ،مرا از گناهان پاک کن و کمکم کن تا همچون انسانترین انسانها زندگی کنم "آمین یا رب العالمین"

 

چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی ؟ !!!

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟

 گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي .

من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد

و من يکي يکي بر زنگارھاي روحت ريختم تا باز ھم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنھا اينگونه مي شود تا ھميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راھم گذاشته بودي ؟

گفتبارھا صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو ھرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود ،که عزيز از ھر چه ھست از اين راه نرو که به نا کجا آباد ھم نخواھي رسيد.

گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناھت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارھا گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي .آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد  که تو تنھا اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار مي کني ھمان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم :مھربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از ھر چه ھست من دوست تر دارمت

 

“درد و دلي با قرآن ...22-344”

 

قرآن! اي هميشه ترين كتاب! من از تو شرمنده ام!

با اينكه تو را از ابتدا براي حيات بخشيدن به دلهاي مرده فرود آورده اند اما ما

از تو آواز مرگي ساخته ايم براي ترحيم مردگان.

شرمنده ام از تو كه جز براي بدرقه مسافر از طاقچه عزلت بيرونت نياورديم!

با اينكه تو را از ابتدا براي حيات بخشيدن به دلهاي مرده فرود آورده اند اما ما

از تو آواز مرگي ساخته ايم براي ترحيم مردگان.

شرمنده ام از تو كه جز براي بدرقه مسافر از طاقچه عزلت بيرونت نياورديم!

ما مقام و منزلت تو را در حد يك فالگير مقدس پايين آورديم.

براستي اگر طالب راه نجات و استخاره صواب بوديم آيا كلام راهگشاي تو

كافي نبود؟

چه شد كه چشم ظاهر بين ما، حقيقت كلام تو را نديد و گوش ناشنوايمان

كلام حقيقي ات را نشنيد؟

 

 اي ناجي امت! اي قرآن!

 

برخي تو را از پيش و پس خواندند تا بر حافظه شان فخر فروشند!

عده اي تو را بر دانه برنجي نگاشتند تا چيره دستي و هنرنماييشان را به رخ

كشند.

يكي تو را با آب طلا قاب گرفته تا خانه اش را زينت بخشد!

آن ديگري تو را دستمايه هنرنمايي ساخته و از تو فرشي آراسته تا به قيمتي

هر چه گزافتر بفروشد!

اما آيا كسي براي درمان قلب نيم مرده اش، هيچ به شفاخانه تو سر زد؟

جه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا ترا براي هنرنمايي و موزه سازي فرود

آورده است.

ما حتي تو را در مسلخ "تلاوت"، ذبح شرعي كرده ايم كه تلاوت

بدون"تدبر" در معنا، معنا ندارد.

 

آن زمان كه در محافل انس، براي خواندن يا استماع تو حضور مي يافتيم، البته

به وجد مي آمديم اما نه از شگفتي معاني بلند تو كه از طول نفسهاي قاري و

از شگردهاي موسيقيايي در قرائت نمايشي او.

اگر چه از اين ظاهر مي توان راهي به آن باطن گشود اما ما آن هدف والا را

گم كرديم و اين وسيله را هدف انگاشتيم.

به حفظ آيات معرفت آموز تو روي آورديم اما نه براي كسب معرفت و توفيق

عمل، بلكه براي ركوردگيري در يك فستيوال تمام عيار، كه ملاك امتياز دهي

آن، خواندن شمارگان صفحات بود، گاه به شيوه معكوس، گاه از پيش و پس و

گاه از بالا به پايين و همينطور.

كريمه "والسابقون السابقون" تو را شنيديم و تو را بازيچه مسابقات هوس

كرديم.

از آيات روشنگر تو، پرتويي بر نگرفتيم و در عوض به مدد تو، شغل تازه اي

يافتيم، دكاني براي درآمدزايي بيشتر.

قرآن! اي روشناي هر تاريكي!

ما گمشدگان وادي جهالت، راه را گم كرده ايم، و اكنون به

دستگيري

تو محتاجيم بيش از همه وقت.

ما را از اين خواب غفلت بيدار كن! بيدار!

گفتم خدايا.... گفت :”

 

 گفتم: خسته‌ام
گفت: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش كرده اي!
گفت: فاذكروني اذكركم
.:: مرا ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟
گفت: و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا
.:: تو چه مي‌داني! شايد موعدش نزديك باشد (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگي و نزديكيت براي فرد كوچكي چون من ، خيلي دوره! تا آن موقع چه كار كنم؟
گفت: واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله
.:: كارهايي كه به تو گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كند (يونس/109) ::.

گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم كوچك است... يك اشاره‌ كني تمامه!
گفت: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
.:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل... اصلا چطور دلت مياد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحيم

.:: خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143)